زینب کبری س
کیست زینب ؟ قهرمان کربلا زینب نمادِ جاودان کربلا
بوی مهر فاطمه در نینوا زینب بود زهرا نشان کربلا
زینت بابش علی، شیر خدا زینب است آرام جان کربلا
عون وجعفررابه میدان می برد او که هم راز جوان کربلا
خاندانش چون به مسلخ میروند زینب عزیز شاهدان کربلا
مرهمی برجسم مجروح حسین زینب انیس زخمیان کربلا
دائم به دور بچه ها پروانه وار زینب امیدِ کودکان کربلا
صبروشکرش موجب تحسین شده زینب کمالِ صابران كربلا
او که غمخوار زنان در نینوا زینب بزرگ با نوان کربلا
می رودتا قتلگه سوی حسین زینب سفیر تشنگان کربلا
اهل بیت غم زده را رهنما زینب زعیم کاروان كربلا
بااشک چشم خود مداوا میکند قلب محزون یتیمان کربلا
درس صبروهم شجاعت میدهد زینب پناهِ خستگان کربلا
خطبه هایش موجب روشنگری زینب خطیب جاهلان کربلا
وفا و هم دفاع زینب است او صفا بخش اسیران کربلا
زینب شهاب آتشین نینوا او خار چشم دشمنان کربلا
عفاف و هم وقار زینب است او پیام ره روان کربلا
هماوشفیع مذنبا ن عاشق است زینب است یار مهربان کربلا
صفا با عشق زینب برمزارش می رود با عا شقا ن کربلا
وقتی رقیه (س) فهمید؛ بابا دو بخش دارد
بسم رب الحسین (علیه السلام)
می خواستم از این روزهای غرق در ماتم بنویسم ،اما بغض امانم نداد ...

می خواستم از حسین(علیه السلام) و از وسعت بی انتهایش بنویسم ،اما پرده ی اشک چشمانم را پوشاند ...
می خواستم از عباس علمدار (علیه السلام) و از مردانگی بی مثالش بنویسم ،اما دستهایم از شرم دست های بریده اش ،توان نوشتن نداشت ...
مگر می شود این همه بزرگی را به تصویر کشید ؟
مگر می شود این همه زیبایی را به قلم درآورد ؟
مگر می شود این همه صبر و استقامت را دید و از خود بی خود نشد ؟
الله اکبر از این همه عظمت ... از این همه استقامت و فداکاری ... از این ایمان راسخ ...
سلام بر تو ای زینب کبری (س) ...
سلام مرا بپذیر ، بانو ... سلام مرا بپذیر ...
ادامه مطلب
تمام حادثه را مادر تو دید
هفت آسمان حجاب شد و پرده را کشید اما تمام حادثه را مادر تو دید وقتی غریب دید تو را باورش نشد هی چند بار دست به چشمان خود کشید باور نداشت مادرِ دریا، حسین او تنها عقیق با دو لب تشنه میمکید با زینبش دوید که: یک لحظه صبر کن یک بوسه از گلوی لطیفت دوباره چید بارید اشک در پی باران سنگها سیلی به روی میزد و انگشت میگزید خون تا محاسنت خبری سرخ برد و بعد لبهای پیرهن که به پیشانیت رسید، افتاد چشم مادرت ـ ای وای ـ همزمان با چشم حرمله به همان نقطه سفید با تیر قلب نازک او هم دوباره سوخت گویی دوباره داغیِ میخ دری چشید قلبت فقط حریم خدا بود و تیر او اینبار «یا لطیف» ترین سینه را درید غوغا به پا شد و وسط تیر و نیزهها تنها صدای ناله و افتادنی شنید آمد صدای گام نفسگیر و تیرهای رنگش پرید و با دل زینب دلش تپید با چشم خون گرفته و با چکمهای سیاه خنجر کشیده بود و به سمت تو میدوید شیون کنان زنی لب گودال قتلگاه میبست رو به منظره چشمان نا امید از روی مهربانت اگر شرم کرده بود از پشت ظالمانه سرت را چرا برید؟ با چشم بسته فاطمه فریاد میکشید ای وای میوهی دل من تشنه شهید دیگر ندید جسم تو را زیر پای اسب نوری یگانه دید، به الله میرسید
نفخِ صور

شاعر تمام دفتر خود را مرور کرد بعدش نشست و قافیه را جفت و جور کرد اذنی گرفته است دوباره برای شعر خوشحال از این عنایت و حس غرور کرد اول نوشت "مادرم اما..." و بعد از آن از روضه های سخت مدینه عبور کرد: "قدش هلال و دست بر کمر گرفته بود..." قلبش شکست و عمه به ذهنش خطور کرد "او می دوید و..." روضه ی مقتل که می نوشت "او می کشید و..." یاد نگاه صبور کرد خواهر به شوق عشق به روی تل آمد و سر را به روی نیزه... نگاهی به نور کرد باشد اگر چه صحنه ی محشر به پا شده ست باشد اگر چه روح امین نفخِ صور کرد "چیزی بجز جمال و قشنگی ندیده بود..." مافوق صبر عالم و آدم ظهور کرد
خیلی شبیه مادر من گریه می کنی

آیینه برابر من گریه می کنی
از لا به لای خیمه دلم تا مدینه رفت
خیلی شبیه مادر من گریه می کنی
دلشوره می چکد ز نگاه سه ساله ام
وقتی کنار دختر من گریه می کنی
امشب برای ماندن من نذر می کنی
فردا برای پیکر من گریه می کنی
امشب نشسته ای و مرا باد می زنی
فردا به جسم بی سر من گریه می کنی
شام غربت
گودال بود و غربت بی انتهای من

شد خیمه گاه مروه و مقتل صفای من
از بسکه ازدحام در آنجا زیاد بود
جایی نبود کشته ی بی سر ؛ برای من
یک خنجر شکسته چرا بوسه می زند
بر روی حنجر تو برادر به جای من
یک نیزه آمد و سخنت را برید و رفت
یک کعب نی رسید به داد صدای من
پیراهن تن تو پر از رد پا شده است ....
یا اشتباه میکند این چشم های من ؟
با تازیانه ها بدنم خوب آشناست
من را زدند پیش تو ای آشنای من
دیدند بی کسیم به ما طعنه ها زدند
مانند مادر تو مرا بی هوا زدند
**
بیا که گریه کنم لحظههای آخر را
بخوان ز چشم ترم حال و روز خواهر را
دلم قرار ندارد بیا که تا دم صبح
بنالم از سر شب روضههای مادر را
پریده خواب رباب از خیال حرمله باز
گرفته است به چادر گلوی اصغر را
خدا کند که بمیرم در این شب و فردا
که روی نیزه نبینم سر برادر را
خدا کند که نبیند دو چشم مبهوتم
به زیر بوسهی نیزه تنی مطهر را
خدا کند که نبینم به روی تشت طلا
جسارت نوک چوب و لبان پَرپَر را
شعر امام حسین(علیه السلام) در شب عاشورا

شب عاشورا یكى از سختترین شبهایى بود كه بر اهل بیت(علیهم السلام) گذشت، شبى بود كه رنجها و سختیها، بلاها و مصیبتها از یك طرف و از طرفى آزمایشها و آینده بسیار تاریك و وحشتناكى كه گرداگرد آنان فرا گرفته بود و پیوسته آژیر خطر روح لطیف و نازك كودكان را سوهان مىكشید، سنگدلى بنى امیه و پیروانشان تمام راهها و روزنههاى امید به حیات را بسته بود، صداى ضجه و ناله زنها، و فریاد جانسوز العطش كودكان و نگرانى بسیار رنج آور همه فضا را پر كرده بود.
ضحاك بن عبدالله مشرقى نقل مىكند گروهى از لشكریان گشتى ابن سعد در آن شب عبورشان به ما افتاد یكى از آنها صداى تلاوت قرآن حسین بن على (علیه السلام) را شنید كه مىخواند: ولا تحسبن الذین كفروا انما نملى لهم خیرا لانفسهم، انما نمىلهم لیزدادوا انما و لهم عذاب میهن ما كان الله لیذر المومنین على ما انتم علیه حتى یمیز الخبیث من الطلیب. همین كه آن مرد مضمون این آیه را فهمید كه خداوند افراد خبیث را از افراد طیب جدا مىكند گفت:
قسم به پروردگار كعبه نمونه افراد طیب و نیك مائیم كه خداوند تو را جزء طیبین قرار میدهد اگر مىخواهى از طیبین باشى بسوى ما فرا آى، و از آن گناهان بزرگ توبه كن، به خدا قسم ما از طیبین و شما خیشانید.
آن مرد با استهزاء و مسخرگى گفت: و انا على ذلك من الشاهدین.
ادامه مطلب
عمو آب!

عکس ماه، در آب افتاده است.
دست در آب بُرد. فرات، بی صبرانه و مشتاق، در کف دستش غلطید. دست را تا آستان لبش بالا بُرد. موج ها برای زیارت لب هایش، از هم سبقت می گرفتند. خنکایِ آب را با تمام وجود حس کرد؛ به زلال آب خیره شُد .... خیمه ها را دید که در عطش می سوزند. کودکان را دید که تشنگی از سرو رویشان می بارد. شیرخواره ای که در گهواره، از شدّت عطش بی تاب شده و دست و پاهای کوچکش را به شدت تکان می دهد و جان مادر را به آتش می کشد. یاس سه ساله ای را دید که رنگ صورت قشنگش از تشنگی زرد شده نگاه تشنه اش را به سمت فرات دوخته و آمدنِ عمو را انتظار می کشد. صدای سکینه را شنید که مُدام زیر لب عمو! عمو! می گوید ...
خورشید، همچنان بی رحمانه می تابد و شلاق سوزان عطش را بر سر و روی دشت می زند.
ماه، هنوز کتاب آب نشسته؛ گرما و سنگینی زره و اسلحه، امانش را بریده؛ چقدر تشنه است!
زمان، کناری متوقف شده و با بُهت، قداست این لحظات آسمانی را می نگرد و تاریخ، این منظره را، دقیق به تماشا نشسته؛ تا مبادا چیزی از قلم بیفتد.
ادامه مطلب
تو مانده ای و تنهایی حسین

به تو می اندیشم. پس در خویش می شکنم و فرو می ریزم. به تو می اندیشم و ذوب می شوم در شرمِ خویش و در حقارتِ بزرگم.
بر تو آیا چه گذشت، علمدار! آن گاه که بیرقِ سپاهِ کوچکِ برادر، در دستِ تو مانده بود. پس تو دستی برای نگاه داشتنش بر پیکر نداشتی و بیرق بر زمین افتاد. بر تو آیا چه گذشت، سقّا! آن گاه که فغان العطش، از خیمه ها بیرون می پاشید؛ پس تو سقّای کاروان بودی و شرم، خونِ تو را به جوش می آورد. حال تو مانده ای و تنهایی حسین. دیگر سپاهی نمانده است و برادر، تنهاست. همه ی سوارانِ عاشق، یک به یک، دلاورانه خاک را بوسیدند. اینک تویی، سقّا و علمدار، بشتاب که برای برادر یاوری جز تو نمانده است. و هنوز از خیمه ها صدای العطش می تراود. این مشک تهی را بر دوش افکن! بگذار این جماعت، خاطره ی علی را باز هم زنده و ایستاده ببینند.
فرزند علی! ذوالفقارت را به آسمان نشانه بگیر و بگذار سُمِ اسبت، زمین را چون قلبِ دژخیمان بلرزاند.
چه کسی است که در برابر تو خواهد ایستاد؟
فرات تورا می خوانَد که دیری است منتظرِ دلاوری چون توست.
گام هایت، آبِ ساکنِ فرات را توفان می کند. بتاز مرد! آنان که در مقابل تو صف آراسته اند، دندان می نمایند. آیا کدام صف در هجومِ اسطوره وارِ تو، از هم نخواهد پاشید؟ نگهبانانِ آب، مبهوت می نگرند. گردبادی گویی برخاسته است، چنان که نینوا، در تاخت و تازش به هم پیچیده است. پهلوانی نشسته بر اسبی دلیر، تیغ علی در دست، مشکِ حسین بر دوش، راهِ فرات می پیماید. پس هر سربازی به سویی می گریزد. آخر، علمدار آمده است.
ادامه مطلب
الا ای محرّم!
ما دلهای شکسته خود را وقف اباعبدالله کرده ایم و اشک خود را نذر کربلا، و این « وقفنامه » به امضای حسین رسیده است.از روزی که در نهر جانمان فرات سوز و علقمه عطش جاری ساخته اند،از شبی که در پیاله دلمان شربت گوارای ولایت ریخته اند،دلمان یک حسینیه پر شور است.
در حسینیه دلمان، مرغهای محبت سینه می زنند و اشکهای یتیم در خرابه چشم، بی قراری می کنند.
سینه ما تکیه ای قدیمی است، سیاهپوش با کتیبه های درد و داغ، که درب آن با کلید « یا حسین » باز می شود و زمین آن با اشک و مژگان، آب و جارو می شود.
صبحها وقتی سفره عزا گشوده می شود، دل روحمان گرسنه عاطفه و تشنه عشق می شود. ابتدا چند مشت «آب بیداری » به صورت جان می زنیم تا «خواب غفلت » را بشکنیم.
زیارتنامه را که می بینیم، چشممان آب می افتد و «السلام علیک » را که می شنویم، بوی خوش کربلا به مشام دل می رسد.
توده های بغض، در گلویمان متراکم می گردد و هوای دلمان ابری می شود و آسمان دیدگانمان بارانی!
سر سفره ذکر مصیبت، قندان دهانمان را پر از حبه قندهای «یا حسین » می کنیم و نمکدان چشممان دانه دانه اشک بر صورتمان می پاشد، به دهان که می رسد، قند و نمک در کاممان می آمیزد و این محلول شور و شیرین با درمان عشق ماست و ما نمک گیر سفره حسین می شویم و این است که تا آخر عمر، دست و دل از حسین بر نمی داریم.
آنگاه، جرعه جرعه زیارت عاشورا می نوشیم و سر سفره توسل، ولایت را لقمه لقمه در دهان کودکانمان می گذاریم.
در این خشکسالی دل و قحطی عشق، نم نم باران اشک، غنیمتی است!
خدایا! ما را به چشمه کربلا تشنه تر کن!
و تو ای محرم!
تو آن كیمیاى دگرگونهسازى كه مرگ حیات آفرین را - به نام «شهادت» به اكسیر عشقى كه در التهاب سر انگشت سحرآفرینت نهفته است، چو شهدى مصفا و شیرین به كام پذیرندگان مىچشانى. تو آن خشم خونین خلق خدایى كه از حنجر سرخ و پاك شهیدان برون زد. تو بغض گلوى تمام ستمدیدگانى كه در كربلا ، نیمروزى به یكباره تركید و آن خون دل و دیده روزگار كه با خنجر كینه توز ستم، بر زمین ریخت.
الا اى محرم! تو به چشم و دل قهرمانان و آزاد مردان كه همواره بر ضد بیداد، قامت كشیدند و در صفحه سرخ تاریخ، زیباترین نقش جاوید را آفریدند، تو آن آشناى كهن یاد و دشمنستیزى كه همواره در یادشانى.
الا اى محرم!...
ای شده مجنون خدا السلام شاهرگ خون خدا السلام ای شده سرشار، دلم از غمت باز محرم شد و دل محرمت هنوز نیم قرن از حجه الوداع نگذشته، امت محمد، تیغ بر اوصای او کشیده اند و با نام اسلام، قلب اسلام را که امام است، می درند! اجسامشان به جانب قبله نماز می گزارند، اما ارواحشان هنوز همان اصنامی را می پرستند که ابراهیم شکسته بود، ... و ای کاش تا همین جا بسنده می کرد و قلب قبله را با تیغ نمی درید! عجبا! جهان را ببین که چه سان وارونه می شود! (سید شهیدان اهل قلم مرتضی آوینی) باز باران، با ترانه می خورد بر بام خانه
در آنجا که حسین درصحنه است اگر در صحنه نباشی هرکجا می خواهی باش، چه ایستاده به نماز و چه نشسته در شراب، هر دو یکی است. خداوند به موسای نبی وحی کرد: ای موسی! بدان که هر کس بر حسین گریه کند یا کسی را بگریاند یا خود را شبیه به گریه کنان درآورد، بدنش را بر آتش حرام می کنم. در ماه محرم همه خونین بصرانیم تا وادی هجران و بلا همسفرانیم امام حسین علیه السلام: من كشته اشكهایم، مؤمنى مرا یاد نكند، مگر آنكه به گریه مىافتد. ***
همراه حسین آمده یک دشت غریبی تاآنکه شود کرببلا مدفن عشاق عطری که از حوالی پرچم وزیده است ما را به سمت مجلس آقا کشیده است
از صحن هر حسینیه تا صحن کربلا صد کوچه بازکنید محرم رسیده است یادم آمد کربلا را دشت پر شور و بلا را گردش یک ظهر غمگین، گرم و خونین لرزش طفلان نالان، زیر تیغ و نیزه هارا با صدای گریه های کودکانه واندرین صحرای سوزان می دوید طفلی سه ساله پر ز ناله، دلشکسته، پای خسته باز باران قطره قطره، می چکد از چوب محمل خاکهای چادر زینب، به آرامی شود گل آه باران کی بباری برتن عطشان یاران تر کنند از آن گلو را آه باران! ...
***** امام روح الله: این خون سیدالشهداست که خون های همه ملت های اسلامی را به جوش می آورد. تا خون شهید کربلا می جوشد با یاد محرم دل ما می جوشد داغ غم او همیشه عالم سوز است تا هست خدا، خون خدا می جوشد پیامک های محرم

ادامه مطلب
آماده می شوم که فراهم کنی مرا
خرج عزای ماه محرم کنی مرا
آشفته ام؛به سینه زدن عادتم بده
تا در صفوف نوحه منظم کنی مرا
فرموده ای که:" اشک شما مرهم من است "
اشک مرا بریز که مرهم کنی مرا
آنقدر در طواف سرت گریه می کنم
تا پای نیزه چشمه زمزم کنی مرا
اصلا بعید نیست که در روضه خودت
همسایه رسول مکرم کنی مرا
روزی که اشک و خون تو در قتلگاه ریخت
می خواستی شهید محرم کنی مرا
اردوی محرم به دلم خیمه به پا كرد
دل را حرم و بارگه خون خدا كرد
محرم آمد و ماه عزا شد
مه جانبازی خون خدا شد
جوانمردان عالم را بگویید
دوباره شور عاشوار به پا شد
حسین میا به کوفه ، کوفه وفا ندارد …
ای به دل بسته ، قدری آهسته
کن مدارا با ، زینب خسته ...
یا حسین مظلوم …
ادامه مطلب
عاشق شروع روزهای زیبا و پر از خدا با پایان آن شب های بی انتها و بی صدا هستم،خدا هرروز و لحظه را بخواهد معنا می دهد هر دلی را که بخواهد پرِ پرواز می نهد آسمان را در شبهای خاص پر از فرشتگان می کند هر کس را که دوست بدارد عضوِ آزادگان می کند.روز و شبی را پر از غم یا شادی می کند و گاه و بی گاه با دل بندگانش بازی می کند ، هر قدم از ما به دست تقدیر اوست هر سلام ما نشانه تدبیر اوست. می شکفد هر لبخندی از روی او چشم بصیرت باید ببیند سوی او.
می سازد حالی هر دم برای بنده اش تا شاید پشیمانش کند از هر بدکرده اش؛نشان می دهد محبتش را از راهی تا نیفتد آنکه را دوست دارد در چاهی.
خدا آمد و ساخت،روزی سرزمینی به نام و نیت روح الامینی. جایی که خشک بود و نداشت باران آنجا را همنشین کرد با بهاران. بذری به نام حسین(ع) بر آن کاشت ، محصولش عاشورا بود که برداشت . می خوریم از آن میوه ما تا هم اکنون و آن هر روز می افزاید مجنون بر مجنون.
ساخت ده روزی به نام مُحَرَم،یکی در هیئت یکی در در محفل یکی در بهشت یکی که ندارد اعتقادی در جهنم ، یکی در خواب یکی تا صبح بیدار یکی خسته یکی توشه بسته در انتظار ، یکی بر بام یا حسین(ع) می کند عَلَم، یکی مانند من دستی می برد بر قلم، یکی روضه و نذر بر پا می کند یکی بساط گناه بر جا می کند. خدا آمد و رنگ های شهر را زیر خاک کرد ، لبخند را از روی لب ها پاک کرد. خدا با حسین(ع) بر عشق چوب حراج زد راه دنیا را برای مردم پُر از سراج کرد. ببین خدا در این روز ها چه می کند!چگونه می نازد! خود می سازد و خود بر آن می تازد.خدا عاشورا را ساخت و حسین(ع)به آن پرداخت.
خدا و عاشورا